هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
57
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
مخزومى را از ميان آنان كشت . هنگامى كه برخى از مسلمانان بازگشته گرداگرد پيامبر را گرفتند ، تيرى به دست وى خورد و دستش از كار افتاد . ابن خلف جمحى كه سوگند خورده بود پيامبر را بكشد پيش آمد . پيامبر ( ص ) فرمود : بلكه من تو را مىكشم ، و سپس ضربهاى به يقهء زرهش زده جراحتى سبك به وى وارد شد . وى پس از مجروح شدن مانند گاو صدا مىكرد . مشركان به سراغش آمده او را بردند و گفتند : تو كه جراحت سختى ندارى پس اين ناله و زارى چيست ؟ گفت : آيا محمد نگفت من تو را مىكشم ؟ اگر اين سخن را به همهء ربيعه و مضر گفته بود آنان را مىكشت . و روزى نگذشت كه از آن زخم مرد . ( 1 ) در تاريخ طبرى آمده است كه پيامبر ( ص ) مردم را به سوى خود فرا مىخواند ، تا آنكه به فراريان صخرهنشين از مهاجر و انصار رسيد . همانطور كه همهء مورخان بر آن همداستانند عمر بن خطاب نيز در ميان ايشان بود ، و نيز ابو بكر بن ابى قحافه - چنان كه در برخى روايات آمده است - همانها كه انديشيده بودند ابن ابى سلول را واسطه كنند تا در نزد ابو سفيان از آنان شفاعت كند . چون پيامبر به نزديكى صخره رسيد يكى از آنان تيرى در كمان نهاد و خواست پيامبر را با تير بزند ، و به گمان راوى پنداشته بود وى يكى از مشركان است . من نمىدانم آيا آنگونه كه راوى پنداشته آنان پيامبر را نشناخته بودند و يا شناخته بودند . شايد اين به صحت نزديكتر باشد و آنان خواسته بودند وى را به بهانهء آنكه يكى از مشركان است بكشند . پيامبر اين نيرنگ را فهميد و بانگ زد : واى بر تو من پيامبر خدا هستم ، و آنگونه كه راوى مىگويد آنان از شنيدن اين سخن شادمان شدند زيرا مىپنداشتند پيامبر كشته شده است . همچنانكه پيامبر نيز به گفتهء ابن جرير از ديدن اصحاب خود كه مىپنداشت مىتواند از آنان در برابر قريش بهره بگيرد شادمان شد . ( 2 ) سپس ابو سفيان و گروهى از مشركان پيش آمدند تا به ديدرس ايشان رسيدند . مسلمانان چون به او نگريستند نشاطى را كه از زنده بودن پيامبر